113 - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 10:22
مکالمات اول صبحی:) -ببین داری میری سمت سه راه،این لیستم از شهر کتاب بگیر بیا:)+[نگاه چپ چپ] -چیه?چرا مث خری که به نعل بندش نگاه میکنه نگاه میکنی?! +دارم فک میکنم نوکر باباتم به این خوشتیپی بود? -نهههه،انصافا از تو خیلی بهتر بود:)) گفت اسمشو ننویسم،ولی خودتون بفهمید مکالمه با کی بود:))
103 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
انقد مدافع حرم فرستادین،الان واسه خودمون کم اومد حداقل یه دوتا هافبک بذارین دم حرم، زشته به خدا!
104 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
+نمیتونی تا آخر عمرت منتظرش بمونی،میتونی?! -نمیتونم تا آخر عمرم به یه نفر دیگه دروغ بگم،میتونم?!
105 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
شنیدین???? ترقه بازی بود! بیچاره اون بدبختایی که مردن و تیر خوردن!
106 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
امروز خسته ام! از اون خسته هایی که فحشش هم بدن،یه لبخند میزنه پا میشه میره!حتی کتکتشم بزنن هیچ کاری نخواهد کرد! در این حد خسته! خلاصه که شما از الان حرف بعدیتم درسته! +حالا باز ییا بگو این جمله بالاییه پروفایل الهام بوده:/ ++هشتمین روز! +++یادم نبود عدد رسیده به هشت!
107 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
وی خستگی اش را با سرکار گذاشتن خاله پسر به در کرد:))
108 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
مکالمات یک عدد من با خاله پسر: -طاها?!+هوم?! -شکلات میخوری?! +نه -چرا?!بخور،تو که روزه نیستی +اشتها ندارم ،نمیخورم -عههه نه باید بخوری:) +نمیخورم -ببین دوتا دارم،توت فرنگی و پرتقالی،کدومش و بدم +آیداااا من شکلات نمیخورم -بخور دیه +باشه،بده -کدومشو?پرتقالی یا توت فرنگی?! +فرقی نداره -نه تو باید انتخا...
109 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
و چه دردناک بود لحظه ای که طاها گفت چقد این عکس قالب جدیدت شبیه خودته و من فهمیدم که او آدرس وبلاگم و دارهالانم فهمیده چه سوتی ای داده از اتاق ییرون نمیاد خفه اش کنم! البته بیشتر قصدم اینه که به روش داعش از پشت گردنش با چاقوی کند سرشو ببرم! یا نه نخاعش و قطع کنم بذارمش مایکروویو! بندازمش تو آب جوش ب
110 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
نشستم از زیر زبون طاها کشیدم بیرون که چجوری وب منو بعد تغییر آدرسا پیدا کرده! فرمود که خیلی راحت توو گوگل سرچ میکرده (وبلاگ درهم برهمی های ذهن من)یا (آیداآرشی)و دقیقا وب من باز میشده:/منو باش فک میکردم آدرس عوض کنم نمیتونه منو بیابه:/ خلاصه که به قول خودش اونایی که نباید و خوند:| حالا بقیه اشم بخونه
111 - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:36
میگن وقتی ما خواب میبینیم ،به این معناس که روحمون در مدت زمانی که ما خواب بودیم به آینده یا به گذشته یا هرجایی:/سفر میکنه! اما خواستم از همین تریبون بگم که،علاوه براینکه من خودم خیلی خسته تشریف دارم،روحمم خسته اس!ینی روحمم حال نداره شبا پاشه بره این ور اونور!اونم پیش خودم میکپه:) خورشیدخانوم میگه بع