فقط میدونم گاهی وقتا خوبی گاهی بد اصلا نمیخوام درمورد دست فروشی و عرق و شلوغیو چ و چ بات حرف بزنم...
فقط ی گله دارم میشه گوش کنی؟چند وقت پیش داشتم از خونه ب سمت دانشگاه میرفتم ی اقا پسر ب نسبت قد کوتاه با بلیز چارخونه و کوله پشتی طوسی درحالی ک هندزفری تو گوشش بود اومد دقيقا رو ب روی من نشست...
ساعت نزدیک ب ۷صبح بود مترو هنوز شلوغ نبود صندلیا خالی و هوای داخل خنک بود نمیدونم چرا ولی حس کردم ساعت برا این رفیقمون ۱۱شبه بود خیلی خسته و داغون ...
انگار چند شبه پلک رو هم نذاشته فقط دستاشو جمع کرده بود بین پاهاش خیلی ب سمت جلو خم شده و ماتش برده ب کف زمین ...
شاید نزدیک ب ۱۵دقیقه همینجوری بود با دستام اشاره کردم ک منو ببینه ولی پرت بود ب کلی تصویر ک انگار من پشت تصاویر ذهن اونم،بعد از کلی بال بال زدن ی نگاه بهم کرد...
چند ثانيه خیره شد بهم و هندزفریو از گوشش دراورد
گفتم :خوبی ؟جسارت نباشه کمکی از من بر میاد؟تو فکری ؟خوب خوابیدی؟
گفت:اره نخوابیدم !چشمام پف داره!حالمم بده!تو فکرم هستم!میخوای کمکم کنی؟!خب بگو تا چند بار بگم گوه خوردم برمیگرده؟؟میگن دخترا ناز دارن!بری منت کشی همچی درست میشه؟آها راستی ی کمک دگم میتونی بکنی بگی از اكباتان تا انقلاب چجوری میشه اومد بدون مترو؟اگ ببینمش باز نمیخوابم چشام پف میکنه حالم بد میشه باز میرم تو فکر...اصن ی کاری !!شما میخوای کمک کنی؟من میخوابم رسیدیم انقلاب منو بیدار کن باشه؟دمت گرم
اومد کنارم نشست سرشو تکیه داد ب شیشه و خوابید...
میدونی تنها کمک من ب اون چی بود؟کل مسیر فقط براش دعا کردم ک خواب نبینه...همین
#علی_عظيمى
(اینم بخونین،به نظرم قشنگ بود:))
برچسب:
نویسنده: آرتمیس پورعلی