+کیو?!
-فرزاد:)وای عزیزم چقدر دلم براش تنگ شده بود:))
+کیووو??!0_o
-چیه?!چرا اینجور نگاه میکنی?!
+تو چشای من داری نگاه میکنی میگی فرزاد و دیدی خیلیم خوشحالی?!
-وااا،خو چیه مگه?!
+دلتم براش تنگ شده بود!بزنم لهت کنم:/
-روانی:|
(نیم ساعت بعد)
خورشید خانوم:آیدااا،فرزاد و دیدی?!
-هیم:)عزیزم موههای چتریش دیگه نبود:(
+خاله ...شماهم?!
خورشید خانوم:من چی هم?!
+ینی چی... داره میگه یه پسر و دیده!
خورشید خانوم:خب ایرادش چیه?!
+من دارم دیونه میشم!پسر!ینی شما گذاشتین با پسر قرار بذاره?!
خورشید خانوم:آیدااا
-بلی?!:)
خورشید خانوم:باز تو اینو سرکار گذاشتی?!نگفتی فرزاد هفت سالشه?!
-نپرسید خو:))
+من یه روز حتما تو رو میکشم!حتماااا
(وی حتما گویان از خونه رفته بیرون،برگرد خونه،قول میدم تا فردا ساعت شیش سرکارت نذارم:))
برچسب:
نویسنده: آرتمیس پورعلی